تبليغاتX
دختران شرقی
زندگی برای آنکه حس می کند تراژدی، و برای آنکه می اندیشد کمدی است!

روز سه شنبه عصر ، سومین جلسه ی نقد داستان در دانشگاه برگزار شد .متاسفانه من اولین باری بود که در این سری جلسات شرکت می کردم و به عبارتی دو جلسه ی قبلی رو از دست داده بودم .نمی دونم این رو باید به حساب اطلاع رسانی ضعیف دوستان گذاشت یا کم توجهی بنده ! به هر حال ، این بار حسابی حواسم رو جمع کردم و از وقتی متن مربوط به این جلسات رو در وبلاگ " واژه ای در قفس " دیدم مدام برد هارو چک کردم تا اینکه بالاخره تونستم اعلامیه مربوط به این جلسه رو پیدا کنم . خوشبختانه ساعت این جلسه هم با هیچ کلاسی در تداخل نبود .البته از یکی از دانشجوهای ادبیات شنیدم که قرار شده ساعت برگزاری رو تغییر بدن ، که امیدوارم این اتفاق رخ نده چون در این صورت به احتمال زیاد بچه های گروه ما شانس شرکت در این جلسه رو از دست خواهند داد.
این هفته سبک داستان نویسی و تا حدودی هم زندگی شخصی "ارنست همینگوی " نویسنده ی امریکایی مورد بحث و نقد قرار گرفت . بعد از اون هم یکی از داستان های این نویسنده به نام " بچه گربه ای زیر باران " ( اگر اسمش درست در خاطرم باشه ) توسط آقای مرتضوی ، با سبکی خاص و جالب ، خوانده شد .
نمی دونم چرا این داستان رو انتخاب کرده بودند . به نظر من داستان هیچ نکته ی جالب توجهی نداشت . البته من یک نقاد داستان نیستم و هنوز اطلاعات چندانی هم در مورد عناصر داستان نویسی و سبک های مختلف ندارم ولی حداقل به عنوان یک مخاطب عام هیچ ارتباطی با داستان برقرار نکردم . به همین دلیل هم نکات و مفاهیم خاصی که استاد محترم از این داستان بیرون می کشیدند به نظرم خیلی سطحی و بی معنا می آمد.اگر در این مورد اشتباه می کنم ،خواهش می کنم دوستانی که در این زمینه اطلاعات دارند کمکم کنند تا مفهوم این داستان رو بهتر درک کنم.
بعد از این بخش هم پرسش و پاسخ بود تا دوستان بتوانند ابهامات احتمالی رو برطرف کنند . جالب بود ! یکی از آقایون با گرفتن حداقل ده دقیقه از وقت جلسه به جای طرح سوال، شروع کرده بودند به انتقال اطلاعات خودشون راجع به سبک های مختلف و نویسندگان مختلف و... . و جالب تر هم اینکه ایشون به جای نقد داستان ، مترجم اثر رو به باد انتقاد گرفته بودند . البته این خیلی خوبه که دانشجوها انقدر با مطالعه باشند که در مورد نکات اصلی رشتشون انقدر با اطلاعات و آگاه بحث کنند ولی این قضیه جدا برای من سوال شده که آیا این آقای محترم واقعا سوالی داشتند یا فقط  فضایی می خواستند برای بیان اطلاعات شخصیشون ؟!!
اما آخرین بخش جلسه ، داستانی بود به اسم " دهانم طعم آتش می دهد " که توسط یکی از دانشجوهای سابق دانشگاه نوشته شده بود .به عنوان داستانی که توسط یک نویسنده ی آماتور نوشته شده بود داستان چندان بدی هم نبود .حد اقل با این یکی یک جورایی می شد ارتباط برقرار کرد .
استاد محترم این داستان رو خیلی مفصل نقد کردند ! فقط با چند تا جمله ی مختصر ، کل داستان رو بردند زیر سوال و بعد همین طور توی هوا رهاش کردند و رفتند . اگر این داستان انقدر ضعیف بود که حتی ارزش نقد رو هم نداشت پس اصلا چرا انتخاب شده بود که خونده بشه ؟!
می دونین ، گاهی حس می کنم ما یک جورایی خودمون رو درگیر اسامی و تخلص ها کردیم . شاید اگر اسم یک نویسنده ی معروف معاصر زیر این داستان نوشته شده بود، یک دفعه کلی مفاهیم بدیع و جالب توجه از داستان سر بلند می کرد . واقعآ جای تعجبه ! چطور وقتی یک شخصیت ساده در داستان قبلی ، چندین بار با لحنی کودکانه و ساده تکرار می کنه " من بچه گربه می خوام ،من می خوام مو هامو بلند کنم ، من گربه می خوام " این انقدر با مفهوم جلوه می کنه که نقاد داستان ، حتی به اختلاف سنی زن و شوهر و قضیه بچه دار نشدنشون هم پی می برند ولی جمله ی " حرف زدن معمولی مثل خوردن است وحرف زدن طنز مثل بالا آوردن " هیچ جای نقد و بحثی باقی نمی گذاره و کاملآ بی مفهوم و خاله زنکی به نظر می یاد ؟!
تنها نکته ای که ایشون روش بحث می کردند این بود که چرا این نویسنده ی خانم، داستان رو از زبان یک مرد نوشتند . آیا این می تونه دلیلی منطقی برای رد یک داستان باشه ؟
ما از بین نویسنده ها خیلی ها رو داریم که از زبان جنس مخالف داستان نوشتند . چه کسی می تونه منکر زیبایی داستان " زن زیادی " جلال آل احمد بشه ؟مگر همین داستان از زبان یک زن بیان نشده ؟ مگر سیمین دانشور تا به حال از زبان یک مرد داستان ننوشته ؟ آرتور گلدن یک مرد بود ولی داستانهای موفقی داره که از زبان یک زن بیان شدند .از این نمونه ها کم نیستند ، کما اینکه خود نقاد داستان هم بر این باور بودند . کاش کمی این داستان با دقت بیشتری نقد می شد و کاش وقت بود تا هم صحبت بقیه دوستان نیمه کاره نمی موند و هم سوالات ما بی جواب !
در پایان هم جا داره از دانشجوهای ادبیات فارسی بابت این برنامه ی خوب تشکر کنم . امیدوارم این جلسات همچنان ادامه داشته باشه ، گر چه از دانشجوهای این گروه شنیدم که با هر هفته قرار دادن آمفی تئاتر در اختیار دانشجو ها  مخالفت شده ! امیدوارم مسئولین دانشگاه قم اونقدر آگاه باشند که جلوی این فعالیت های فرهنگی و مفید رو سد نکنند .      

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/31ساعت 9:23  توسط منا   | 

Hypocrite Preachers

Do not as some ungracious pastors do ,

Show me the steep & thorny way to heaven

Whiles, like a puff 'd reckless libertine

Himself the primrose path of dalliance treads

And recks not his own rede ?

hamlet . act 1 . sence 3

*******

در شمار آن کاهنان و کشیشان مباش

که شیب تند و ستیغ پر خار بهشت را به من بنمایی

و خود چون رندان لاابالی ،

در راه پر گل و ریحان عیش بخرامی

و هیچ پروای خویشت نباشد .

 هاملت . پرده اول . صحنه ی سوم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 15:30  توسط منا   | 

چشم یک روز گفت « من در آن سوی این دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده است . این زیبا نیست ؟ »

گوش لحظه ای خوب گوش داد و سپس گفت « پس کوه کجاست ؟ من کوهی نمی شنوم »

آنگاه دست در آمد و گفت « من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم . من کوهی نمی یابم .»

بینی گفت « کوهی در کار نیست . من او را نمی بویم »

آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره ی وهم شگفت چشم گرم گفت و گو شدند و گفتند  :

« این چشم یک جای کارش خراب است »

  از : جبران خلیل جبران .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/22ساعت 16:2  توسط منا   | 

تحقیقاتی که توسط دانشگاه های بریتانیا انجام شده نشان می دهد ، احتمال ازدواج پسران به ازای هر شانزده امتیاز بیشتر در آزمون های ضریب هوشی ، 25 درصد افزایش پیدا می کند . به نوشته تایمز ، این در حالی است که همین میزان ضریب هوشی بالاتر ، احتمال ازدواج دختران را 40 درصد کاهش می دهد . در این بررسی که پژوهشگران چهار دانشگاه انگلیس در آن شرکت داشتند ، ضریب هوشی 900 دختر و پسر در سن یازده سالگی بررسی شد و پس از چهل سال دوباره پژوهشگران سراغ آنها رفتند . نتایج بررسی نشان داد ، دخترانی که ضریب هوشی بالاتری داشتند کمتر به سراغ ازدواج رفتند ، اما پسرهایی که از ضریب هوشی بالایی برخوردار بوده اند ، ازدواج را انتخاب کرده اند .

از : مجله خانواده سبز . شماره ۱۵۲

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/15ساعت 9:33  توسط منا   | 

ای هستی آفرین ، ای بی نهایت ، ای ناشناختنی و ای دست نیافتنی .

ای آنکه همه ی خط برگ ها و گلبرگ ها و نقش هر چه را که زیباست ، تو رقم زده ای ! ای بی تو بودن دوزخ شقاوت و ای از تو گفتن بهشت سعادت !

چه باغ ها که در ره دیدار تو بود و ندانستیم ، یا دانستیم و گلگشت را نتوانستیم .هر لحظه ام باغ بود و نشناختم ، زیر هر گامم گنج بود و به آن نپرداختم .

چه لحظه ها که وقت نماز بود و من در حال نماز نه ! حضور نازنینی چون تو بود و من شور نیاز نه !

اینک شاخساری بی خوشه ام و رهنمودی بی توشه ، که خسته .

ای معبود و ای مسجود ، اگر تو برانیم چه کنم و اگر تو نخوانیم رو به که بر آرم ؟ که جز تو ندارم .

گر چه جویای نورم ولی دانم که همه قصورم .

ای خالق باران ! گاه در خویش می گویم که خاطراتم تاریک است و گاه با خود می خندم که اگر من دورم ، معشوق نزدیک است .

با همه ی شرمندگی ها و قصور بندگی ها ، از پیشگاهت امید بخشایش دارم .

  " مهدی سهیلی "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/07ساعت 8:5  توسط منا   |