تبليغاتX
دختران شرقی
زندگی برای آنکه حس می کند تراژدی، و برای آنکه می اندیشد کمدی است!

امروز برای دومین روز متوالی نماز ظهر و عصر در یکی از سالن های دانشگاه اقامه شد . تا به حال خیلی چیزهای جدید و عجیب در دانشگاه قم دیده بودیم ولی این یکی واقعا نوبر بود !

نماز جماعت ، آن هم وسط سالن ؟!  در دانشگاه قم ؟!

مسئولین نمازخانه اعلام کرده اند به دلیل عدم وجود سیستم تهویه مناسب و دستگاههای خنک کننده ، درب نمازخانه تا اطلاع ثانوی قفل خواهد بود !   لذا به منظور اقامه ی نماز ، یکی از سالن های دانشگاه موکت شده و در اختیار نمازگزاران قرار گرفت ! بماند که این امر تا چه حد در سد معبر کردن و ناهماهنگ کردن چهره ی دانشگاه تاثیر داشت .

حال سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که :

چطور دانشگاهی که مدام نام مقدسات و تکالیف الهی را یدک می کشد هنوز نتوانسته است فضایی مناسب برای نمازگزاران فراهم کند ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/31ساعت 18:32  توسط منا   | 

ساعت  30 :  5    
با جمعی از دوستانم وارد سالن می شویم .متاسفانه هر چه سعی کردیم ، نتوانستیم زودتر از این ساعت در جلسه حاضر شویم .اولین نکته ای که به محض ورود توجه ما را به خود جلب می کند ، صندلی های خالی آمفی تئاتر است .به جز ما حدود ده دوازده نفر خانم در جلسه حضور دارند که از قرار معلوم تعدادی از آنها جزو دست اندرکاران اصلی برنامه هستند .البته انتظار هم می رفت که تعداد کمی در جلسه شرکت کنند .اطلاع رسانی به قدری ضعیف بود که حتی یک دست نوشته هم روی برد ها دیده نشد . مگر چند نفر از دانشجوها به طور مداوم وبلاگ های دانشگاه را چک می کنند که خبر برگزاری جلسه در روز دوشنبه باید فقط در یکی از وبلاگ ها ثبت شود ؟!
از ذوق دیدن صندلی های خالی نزدیکترین ردیف به سن را انتخاب کرده و می نشینیم .نمی دانم در نیم ساعت گذشته چه اتفاقاتی رخ داده ، ولی به احتمال زیاد داستانی از گارسیا مارکز خوانده شده .
ساعت 40 : 5
دانشجویی که روی سن حضور دارند از خانمی دعوت می کنند که توضیحاتی راجع به گارسیا مارکز و نویسندگی ایشان را برای دوستان قرائت کنند .خانم دانشجو روی سکو می رود و شروع به خواندن می کند و عجب استرسی هم دارد ! خواندن متن در حضور این همه صندلی خالی کار چندان دشواری به نظر نمی رسد .
ساعت 50 : 5
از استاد محترم ( که نام خانوادگی ایشان را درست متوجه نشدم ) دعوت می شود که روی سکو بیایند . ایشان با توضیحات کوتاهی در مورد نویسندگی مارکز آغاز می کنند . نگاه استاد فقط روی بخش راست سالن ( بخش آقایان ) متمرکز است . گویا ایشان اصلا متوجه نیستند تعدادی موجود زنده هم در سمت دیگر سالن مخاطبشان هستند ! بعد از این بخش ، نکاتی چند در مورد زاویه دید بیان می شود و دست آخر هم سوالات دانشجویان و توضیحات جسته و گریخته ی استاد .
ساعت حدود 30 : 6
از جناب مرتضوی خواسته می شود داستانشان را بخوانند . ایشان پشت میکروفن قرار می گیرند و مجددا با همان لحن خاص و جالب شروع به خواندن می کنند و دانشجوها همه روی برگه هایشان متفکرانه متمرکز می شوند .
یک ربع بعد :
پایان داستان با دستهای یک خط در میان دانشجوها اعلام می شود و بعد نگاه های مبهم دانشجویان !مسئول روی سن در ابتدا نظر خانم ها را جویا می شوند ، و در جواب ... سکوت ! صحبت کردن در این جمع کار چندان سهلی به نظر نمی رسد . شاید خانمی که زندگی نامه ی مارکز را می خواند حق داشت کمی مشوش باشد ! دانشجوی مسئول از دانشجوها می خواهد که راحت باشند و خجالت نکشند .یکی از آقایان که گویا این امر را خیلی جدی گرفته اند پابرهنه روی صندلی دراز کشیده اند و در حال چرت زدن می باشند و عجیب اینکه هیچ کس ایشان را به رعایت ادب متذکر نمیشود !
از نویسنده خواسته می شود که روی سکو بمانند و ما برای شنیدن مطلبی در مورد داستان از زبان خود نویسنده سراپا گوشیم .
بخش پایانی جلسه :
نویسنده ی داستان هم چنان ثابت و بی حرکت روی سن ایستاده اند و جمعی از دانشجویان در حال بحث روی نکات مختلف داستان هستند . معلوم نیست به چه دلیل از ایشان خواسته اند روی سن بمانند .تنها راهکار ما برای دانستن نظر نویسنده حالات چهره است ! ابروهای در هم یعنی مخالف بودن با نقد و لبخند غرور آمیز به نشانه ی رضایت از نکته ی مطرح شده !
نقاد داستان در مقابل مخالفین موضع گرفته اند و صحبت از " در غلتیدن " در رمانتیتیسم و سلیقه ای بودن نگارش می کنند .ظاهرا ایشان از تمام بخش های داستان رضایت کامل دارند. فکر نمی کنم اینگونه نقد ها تاثیری در پیشرفت نویسندگان داشته باشد . بالاخره یکی از خانم ها هم نظر می دهند و نقاد هم بدون توجه به نظر ایشان بحث خود را ادامه می دهند !
ساعت 10 : 7                                                                                                                    پایان جلسه اعلام می شود ، در حالی که نویسنده محترم داستان هنوز در حال سکوت می باشند !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/28ساعت 11:17  توسط منا   | 

این شنیدستم که عیسی مرده ای را زنده کرد

مرده ای را زنده کرد و نام خود پاینده کرد

نیم گیتی شد مسخر از طریق دین او

شد جهان آیینه دار چهره ی آئین او

وقف شد یکشنبه ها از بهر نام نیک او

گشت تاریخ همه تاریخ ها ایٌام او

گر حکیمی مرده ای را زنده دارد این چنین

بهر او تکریم و تعظیم است بر روی زمین

بهر فردوسی چه باید کرد کاو از کار خویش

یعنی از نیروی طبع و موجز گفتار خویش

مرده فرزندان چندین قرن ایران زنده کرد

از لب آموی تا دریای عمان زنده کرد .

" میرزاده عشقی 1333 "

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/26ساعت 18:36  توسط منا   | 

پنداری امشب

از قدیسانم من

ماه را به دستم دادند

و من دگر بار به آسمانش نهادم

و خدا اجرم داد :

یک گل سرخ یا طیفی از نور

می چرخم بر فلک مینا ها !

و اینک در این کشتزار خواهم راند

تا دختران را از عشق های پست رهایی دهم

و میان پسربچه ها اشرفی قسمت کنم

می چرخم بر فلک مینا ها !

 

از کتاب :" نه نمی خواهم ببینمش!" نوشته ی "فدریکو گارسیا لورکا"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/21ساعت 11:48  توسط منا   | 

متن زیر بخشی از کتاب " کیمیاگر" نوشته ی" پائولو کوئیلو" است .این بخش از داستان توسط پادشاه "سالیم " ، ملکیصدق ، خطاب به شخصیت اصلی ، سانتیاگو ، ذکر می شود که سبب سفر پر ماجرای سانتیاگو در جستجوی گنج اهرام ثلاثه می گردد :

...خردمند با دقت زیاد به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد " راز خوشبختی " را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او باز گردد .
مرد خردمند اضافه کرد : همچنین می خواهم از شما خواهشی بکنم .آنوقت یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت : در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق بر نمی داشت . دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت .
مرد خردمند از او پرسید : آیا فرش های ایرانی اتاق نهار خوری را دیدید ؟ آیا باغی را که استاد باغبان، ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید ؟ آیا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند .
-خوب پس برگرد و شگفتی های دنیای مرا بشناس . آدم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در آن ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالی که همچنان قاشق را به دست داشت ، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوار ها و سقف ها بودند می نگریست . او باغ هارا دید و کوهستان های اطراف را ، ظرافت گلها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد . وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد.
خردمند پرسید : پس آن دو قطره ی روغنی که به تو سپرده بودم کجاست ؟ مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است .
آنگاه مرد خردمند به او گفت : تنها نصیحتی که من به تو می کنم این است :
" راز خوشبختی " اینست که همه ی شگفتی های جهان را بنگری ، بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی !  ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/14ساعت 11:5  توسط منا   | 

دیروز همایش " در صحبت نظامی " در دانشگاه برگزار شد .

گرچه فکر می کنم تقریبا همه ی دانشجو ها شرکت کرده بودند ولی باز هم جای  اونهایی که حضور نداشتند خالی .

صحبت های دکتر انقدر شیرینه که هر چی گوش می کنی به جای اینکه خسته بشی ، مشتاق تر می شی .

امیدواریم باز هم شاهد چنین برنامه هایی در دانشگاه باشیم .

در پناه حق .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 10:53  توسط منا   | 

به نام خدایی که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت

می خواستم برای مطلب امروزم فقط در مورد سعدی بنویسم . زندگی نامه ، آثار ، بررسی شعر هاش و ... . از اونجا که خودم هم یکی از طرفدار های پر و پا قرص سعدی و اشعارش هستم ، اطلاعات به نسبت خوب و جالبی رو هم راجع بهش دارم و خواستم اینجا هم ثبت کنم تا بقیه هم بتونند استفاده کنند. ولی شنیدم در همایش مربوط به سعدی که در دانشگاه برگزار شده مطالبی رو به اختصار شرح دادند . شاید تکرار مجدد توضیحات کار چندان جالبی نباشه .

بنا برین فقط به ثبت یکی از اشعار سعدی بسنده می کنم . این شعر یکی از عاشقانه ترین اشعار سعدی است که تقریبا هیچ کس تا بیت چهارم و پنجم متوجه این امر نمی شه !

البته به علت بلند بودن شعر ، بعضی از بیت هارو حذف کردم . اصل شعر رو می تونید در کلیات اشعار سعدی پیدا کنید .

 

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار                                                               

  که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار

چه لازم است یکی شادمان و من غمگین                                                      

     یکی به خواب و من اندر خیال او بیدار

کسی که از غم و تیمار من نیندیشد                                                           

     چرا من از غم و تیمار او شوم بیمار ؟

به راحت نفسی رنج پایدار مبر                                                                    

   شب شراب نیرزد به بامداد خمار

طریق معرفت اینست بی خلاف ولیک                                                              

            به گوش عشق موافق نیاید این گفتار

چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند                                                        

           نه دل ز مهر شکیبد نه دیده از دیدار

شبی دراز درین فکر تا سحر همه شب                                                             

                  نشسته بودم و با نفس خویش در پیکار

بسی نماند که روی از حبیب بر پیچم                                                             

           وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار

که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی                                                       

                هزار نوبت از این رای باطل استغفار

همیشه در دل من هر کس آمدی و شدی                                                        

                     تو برگذشتی و نگذشت بعد از آن دیّار

حلال نیست محبت مگر کسانی را                                                               

                       که دوستی به قیامت برند سعدی وار

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 14:28  توسط منا   |