تبليغاتX
دختران شرقی
زندگی برای آنکه حس می کند تراژدی، و برای آنکه می اندیشد کمدی است!

از تمامی دوستان که با منا اظهار همدردی کردند و تسلای خاطرش بودند کمال تشکر را دارم .

الهی که در زندگیتون هیچ وقت غم نبینید....

امروز30 شهریور سالروز تولد محمد مرحومه...روحش شاد...

جای محمد خیلی خالیه...چشمها هنوز خیس اشکه و صدای ناله و فغان مادرش هنوز به گوش میرسه...

واقعا که عجب رسمیه رسم زمونه.... قصه برگ

و باد وخزونه- میرن آدما- از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه...

 

 سخن از ماندن نیست

من و تو رهگذریم

راه طولانی و پر پیچ و خم است

همه باید برویم،

تا افق های وسیع

تا به آنجا که محبت پیداست

این بار هم این وبلاگ روبه خواست منا من به روز کردم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/30ساعت 8:40  توسط منا   | 

 

                                انا لله و انا الیه راجعون 

 که باور می کند در باغ ما داغ ِ صنوبر را

که باور می کند افتادن سرو ِ تناور را

که باور می کند آسایش ِ موج ِ خروشان را

که باور می کند آرامش طوفان و تندر را

در این شب ها که دیو از باختر صد آتش افروزد

که باور می کند خاموشی ِ خورشید خاور را

 

همه ما به خوبي " غم " را مي شناسيم . غصه و اندوه را تجربه كرده ايم  و حسرت را در اعماق قلبمان يافته ايم . همه این رو به خوبی میدونیم " غم " ، همراه هميشگي انسان بوده است .

 در همه اعصار و قرون / غصه ها هميشه در زندگي انسان وجود داشته اند و شگفتا كه تلخي غصه بسي جانسوز تر از خنكاي شادي است . داغي كه يه " غم " بر دل ما مي گذارد ، معمولا عميق تر از نوازشي است كه يك شادي براي ما به ارمغان مي آورد ...

منا     یادمه میگفتی دوستات  ازت خواسته بودند که وبلاگت رو از یکنواختی درش بیاری ...و هر چند وقت یکبار از خودت هم بنویسی.....

  اما میگفتی من فقط اتفاقات دانشگاه رو مینویسم...

نظرمون این بود که  آخه اتفاقات روز مره ما برای دیگران چه قشنگی میتونه داشته باشه... ....

 از این وبلاگهایی که صاحبش شرح احوال خودش رو مینویسه وباعث میشه فقط وقت خواننده رو بگیره... حرصمون میگرفت..

حالا می دونی اومدم چی بگم؟  ومدم بهت بگم که فکر نمیکنی  دیگه وقتشه...

منا از حالا به بعدتو هم حرفهای زیادی داری که بنویسی... دیگه نمی خواد اونها رو تو دلت نگه داری..

  من میدونم تو چی میگی... غم سنگینی تو دلته...فریاد بزن... ...اصلا چشماتو ببند ...هرچی که دلت میخواد بگو...حرف زیاد داری واسه گفتن...

با صدای بلند بگو....داد بزن...بغضت رو خالی کن و تو سینه حبس نکن...دیگه با خودت آروم زمزمه نکن.. اینقدر تو خودت نریز...

چه سخت است در دل گریستن -----وشب وروز بی تو زیستن...

بلندتر گریه کن...خیلی بلند... طوری که صداتو همه بشنوند...اصلا مهم نیست کسی خوشش می یاد یا نه؟؟؟؟؟؟؟

منا دیگه از خودت و احوالت بنویس.....بنویس که چی بهت میگذاره...من حرفاتو میفهمم...دوستات هم می فهمند...

 شما یکی از  خانواده های  خوشبخت بودید...اینو همه میدونند...همه فامیل به خوشی شما غبطه میخوردند..اما یکدفعه چی شد؟

 منا اون روزها دیگه بر نمیگرده؟؟؟؟؟؟؟

شما دیگه با یاد و خاطرات عزیز از دست رفتتون زندگی میکنید..  محمد براتون کلی یادگاری گذاشته..

 محمد برای همه عزیز بود...همه اونهایی که محمد رو میشناسند ازش راضی هستند... همه شریک غمتون هستند....

کی میگه محمد ناکام بود ؟...اتفاقا اون آرزوش رهایی از قید و بند این دنیا بود...اون مال اینجا نبود.... با همه فرق میکرد... محمد یک جوانمرد واقعی بود..یک بر گزیده بود...

.ما لیاقت نداشتیم که محمد رو بین خودمون نگه داریم... دلمون میسوزه که چرا قدرش رو بیشتر ندونستیم....آخه اصلا هیچ وقت به این موضوع فکر نمیکردیم که محمد اینقدر زود میخواد ازپیشمون بره....همین حالا هم این واقعیت تلخ رو باور نمیکنیم...

دلمون دائم بهانه اش رو میگیره و اشک می ریزیم....

پروردگارا روحش رو قرین رحمت خودت قرار بده...

در  مراسم تدفین یکی  میگفت که محمد اونقدرپاک و خوب بود که آدم دلش نمییاد بگه خدا بیامرزتش... راست میگه ...آخه مگه این جوون گناه کرده بوده که خدا بیامرزتش.....

اون از مرگ هیچ هراسی نداشت...این جمله رو خودش هم تو یادداشتهای شخصیش نوشته بود.. فکرش رو بکن..خیلی جرات میخواد آدم این حرف رو بزنه...!!!!

اون کارش رو درست انجام داد و رفت... اون جلوتر خیلی پیش از این روزها بار سفرش رو بسته بود.....اون آماده بود برای رفتن... ما از همین افسوس میخوریم...

ای دریغا که ما دیر اون رو شناختیم....دلم خیلی میسوزه...

محمد رو همه دوست داشتند.. مطمئنا هیچ موقع عکس وخاطرات قشنگش از دلمون پاک نمیشه و با یاد قشنگش زندگی میکنیم.....

منا الان که محمد نیست ..پیش خودم میگم که کی میشه که ما دوباره تو و خونوادت رو شاد و خرسند ببینیم.....روزی می رسه که ما دوباره به دور از هر اندوهی دور هم جمع بشیم و گپ بزنیم...

امروز یک هفته میگذره که محمد برای همیشه از پیشمون رفته....هممون میدونیم که اون جایگاه خوبی داره...و اصلا در این مورد شکی نداریم... مرگ برای محمد تلخ نبود...

همونطور که خودش گفته بود مرگ راهی است به سوی تولد خویش .... محمد عاشق معبودش بود......مرگ اون باعث شد که فاصله اش با معشوقش برداشته بشه...منا اگر قبول کنی که این یک واقعیته / کمتر برای فراقش بی تابی میکنی...

 در پایان از خداوند متعال میخواهم که به منای عزیز دوست داشتنی و خانواده اش صبر جزیل عطا بفرماید...

خداوندا دلهای ما را نیز به سوی طاعت خود بگردان...

خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن است حسرت نخورم  و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش  سوگوار نباشم..(دکتر شریعتی)


 نویسنده:از بستگان  منا  ۲۲/۶/۸۵

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/22ساعت 7:51  توسط منا   | 

 من خواب دیده ام که کسی می آید .

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد .

و کور شوم اگر دروغ بگویم !

کسی می آید ، کسی می آید

کسی دیگر ، کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد .

 " فروغ فرخ زاد "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/16ساعت 8:5  توسط منا   | 

 

بخوان قلب من ، امروز روز توست !

فردا می میری .

ستاره ها می درخشند و تو نمی بینی شان

پرنده ها نغمه سر می دهند و تو نمی شنوی شان

بخوان قلب من ، تا روزت سر نیامده !

چون باد می گذرد روز !

*********

از کتاب : "از عشق و جدایی "  سروده ی : هرمان هسه .  ترجمه : علی عبداللهی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/09ساعت 13:6  توسط منا   |