تبليغاتX
دختران شرقی
زندگی برای آنکه حس می کند تراژدی، و برای آنکه می اندیشد کمدی است!
 

وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم

چندیست لبخند ها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست

آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا،

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست . . . !!!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 7:21  توسط منا   | 

این روزها مشغول مطالعه ی رمان " کلبه ی عمو تم " نوشته ی خانم " هریت بیچر استو " بودم . کلبه ی عمو تم مسلما یکی از بهترین رمانهاییست که تا به حال خوندم .

گرچه اصل مطالعات آزاد من مربوط به رمانهای خارجی میشه اما معمولا چیزی از اونها در وبلاگ ثبت نمی کنم . شاید علت اختصاص این پست به یک رمان این بود که کلبه ی عمو تم برای من صرفا یک داستان نبود . انگار در طی رخداد ها با همه ی فراز و فرود ها همراه بودم و خودم رو جزئی از ماجرا می دیدم .

برای این پست بخشی رو که با حال و هوای فعلی خودم هم سازگار تر بود انتخاب کردم . این بخش مربوط به صحنه ی عروج همیشگی تنها دختر " سن کلار " ، " اوانژلین " است .

 سن کلار از جا بر خواست و به اتاق اوا رسید و روی تخت کودک خم شد . اما چه دید که ناگهان دلش آرام گرفت ؟ چرا یک کلمه هم میان آنها رد و بدل نشد ؟

آه فقط شما که این حالت و این نگاه را در قیافه ی عزیزی دیده اید می توانید به این پرسش ها پاسخ دهید ... این منظره وصف ناپذیری که امید را می کشد ، جای تردید نمی گذارد و می گوید که آن وجود نازنین و محبوب دیگر از آن شما نیست !

... سن کلار با صدای ملایمی گفت :" اوا " . اما اوا نشنید .

- ای اوا ! به ما بگو چه می بینی ! اوا بگو چه می بینی !

تبسمی بشاش بر لبانش نقش بست و زمزمه کرد : " اوه ! عشق . . . شادی . . . آرامش ! "

آنگاه آهی کشید و از مرگ به سوی زندگی واقعی شتافت .

و اکنون ای محبوب ما خداحافظ ! در های خیره کننده ، در های ابدیت پشت سرت بسته شدند . ما دیگر قیافه ی دلنواز تو را نخواهیم دید . . . اوه ! بدا به حال کسانی که شاهد مرگ تو بودند . بدا به حال آنها که پس از بیداری جز ابر های سرد و تیره ی زندگی عادی و هر روزی چیزی نخواهند یافت . . . زیرا تو برای همیشه غایب هستی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/18ساعت 8:48  توسط منا   | 

بیش از یک ماه از شروع کلاسها می گذره. این اولین مطلبی است که در ترم جدید در مورد دانشگاه ثبت می کنم . این ترم دانشگاه خیلی دلگیر تر از قبل به نظر می یاد .

هوای گرفته و ابری پاییز ، درختهای بلند و دست به هم داده ی کاج با اون سایه های خفه و سنگینشون ، سالنهای قهوه ای رنگ ِ تو در توی دانشگاه ، عبور و مرور پی در پی دانشجوهایی که برای کسب نمره ، و نه علم مدام پله ها و سالن ها رو گز می کنند و خلاصه انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه دست به دست هم دادند تا این ترم فضای دلگیری رو رقم بزنند .

نمی دونم، شاید هم اینطور نباشه . شاید بازتاب نگاه خودمه که همه چیز رو بد نشون می ده .

ظاهرا این شستن چشمها که سهراب ازش حرف می زنه کار چندان راحتی هم نیست !

هست ؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/11ساعت 7:30  توسط منا   | 

 

نوشتن از غم ها و دلتنگی ها گرچه باعث آرامش خاطر انسان می شه ، ولی ممکنه غمی بشه بر دل دیگران . از پستهای بعد سعی می کنم وبلاگم رو رفته رفته به شرایط عادی قبل برگردونم .

          

                   دیگر از غم نسرایم سخنی                         می برم سر به گریبان سکوت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/02ساعت 8:53  توسط منا   |