تبليغاتX
دختران شرقی
زندگی برای آنکه حس می کند تراژدی، و برای آنکه می اندیشد کمدی است!

 فراز هایی از تفکرات تنهایی دکتر علی شریعتی، از کتاب "نیایش":

 خدایا: عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار.

خدایا: به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن.

خدایا: شهرت، منی را که: می خواهم باشم، قربانی منی که: می خواهند باشم، نکند.

خدایا: مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان، اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.

خدایا: آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز تا همه ی یقین هایی را که در من نقش کرده اند، بسوزد، و آنگاه، از پس این توده ی خاکستر، لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی، شسته از هر غبار، طلوع کند.

خدایا: بر اراده، دانش، عصیان، بی نیازی، حیرت، لطافت روح، شهامت و تنهایی ام بیفزای!

خدایا: چگونه زیستن را تو به من بیاموز،
چگونه مردن را خود خواهم آموخت!

 این هم بخشی از کتاب"آری، این چنین بود برادر" (یکی از بهترین کتاب هایی که تا به حال مطالعه کردم) از آرشیو وبلاگم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28ساعت 11:16  توسط منا   | 

 

باز هم حکایت آخر ترم و حجم بالای درس ها و دانشجوی دقیقه نود!

فکر نمی کنم تا آخر امتحانات فرصتی دست بده که بتونم وبلاگم رو به روز کنم. گرچه اگر گفتنی در مورد دانشگاه باشه حتما ثبت خواهم کرد.

پس تا بعد (احتمالا بعد از ایام امتحانات)
یا حق

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/19ساعت 12:35  توسط منا   | 

 تصور کن یه اسب آبی کوچولو باشی، با یه بغل تنهایی!

بعد راه بیفتی و دنبال کسی بگردی که بتونی تنهایی هاتو باهاش قسمت کنی، یکی که بتونه پشت ندونسته هات حقیقت یک اسب آبی رو ببینه! یکی که با خودخواهی هاش فرصت یه آشنایی قشنگو ازت نگیره!

توی این مسیر به خیلی ها بر بخوری، یه عده اصلا تو رو نشناسن، یه عده تو رو بشناسن ولی از تنهایی هات بیزار باشن، یه عده بخوان شریک تنهاییت بشن ولی تو تنهاییت رو مقدس تر از اون بدونی که بخوای با اونها قسمتش کنی، یه عده هم که اصلا ندونن تنهایی یعنی چی!

خلاصه اون قدر بگردی و بگردی تا...

اگر اون قدر شجاع هستید که وارد مغازه ای بشید و یه کتاب قصه کودکان برای خودتون بخرید، پیشنهاد می کنم هرگز لذت خوندن کتاب "یکی پیدا می شه تنهایی مو باهاش قسمت کنم" به نویسندگی و تصویرگری نازیلا ناساری رو از دست ندید. یه کتاب فلسفی تخیلی که پر از حسای ناب و بکره!

 اینم بخشی از کتاب برای کسانی که می خوان بیشتر در موردش بدونند. در این بخش اسب آبی یادش افتاده که تنهاست و ماه هم بالای سر تنهاییست!

" اسب آبی داشت غصه های ته دلش رو می شمرد که یکی بهش سلام کرد.
اسب آبی با اندوه گفت: برو می خوام تنها باشم!
صدا قبول کرد و گفت: باشه، اما وقتی دلت خواست با یکی حرف بزنی من این بالام.
کمی بعد که اسب آبی دلش از سکوت چاه گرفته بود یه نگاه به بالا انداخت.
هیشکی نبود. ولی کمی بالاتر ماه تو آسمون داشت نگاهش می کرد.
اسب آبی به ماه گفت: توبودی؟!

ماه لبخند زد و گفت: آره، تو دلت گرفته؟!

اسب آبی گفت چی بگم برات؟...
و برای ماه از برکه گفت، از کرم خاکی، جغدی که اونو رنجوند و از تمساح...مرغ حواصیلی که می تونست براش یه دوست باشه اما باید می رفت. دو تا چشم جستجوگر ته این چاه. تنهاییش که بزرگتر شده...

اون وقت آه کشید. ماه بهش گفت: آروم باش و به من گوش بده... "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/09ساعت 12:50  توسط منا   | 

اگه همه ی دخترای عالم دست تو دست هم می ذاشتن می تونستن حلقه ای دور دریا بزنن! 

اگه همه ی پسرهای عالم ملاح بودند می تونستن با کشتی هاشون پل خوشگلی رو موجا بزنن!

پس اگه همه ی مردم عالم دست به دست هم می دادن، می تونستن حلقه ای دور دنیا بزنن!

پل فور (۱۹۶۰ـ۱۸۲۷)    ترجمه: احمد شاملو

******

به نظرتون اگه دست هم رو بگیریم نمی شه یه حلقه دور دانشگاه زد؟!!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/04ساعت 15:1  توسط منا   |