تبليغاتX
دختران شرقی
زندگی برای آنکه حس می کند تراژدی، و برای آنکه می اندیشد کمدی است!
می روم
روی خطی باریک
                 تمام روزها...
                                  ماه ها...
تمام عمر بر لبه ای تیز


این سو اگر بلغزم
                     دیوانگان سنگم می زنند
آن سو اگر
                     فرزانگان به سخره ام می گیرند


خودم را نگه می دارم روی همین لبه ی دشوار
                                                                    تا شاعر بمانم!

******

از مجموعه ی "حالا نام دیگری دارم"
سروده ی ساغر شفیعی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/31ساعت 18:19  توسط منا   | 

دیشب فیلم بینوایان از سینما چهار پخش شد. یادمه چند سال پیش که اصل رمان رو می خوندم، تا پایان کتاب هر چه سعی کردم نتونستم با شخصیت کُزت ارتباط برقرار کنم! شاید یک جور قضاوت نا آگاهانه بود که تا آخر کتاب باهام همراه شده بود و اجازه نمی داد این شخصیت رو درست تجزیه تحلیل کنم. شاید هم حتی نشان دهنده این بود که من هنوز یک خواننده باتجربه نشده بودم.

به هر حال کُزت رو دختری کاملا معمولی می دیدم که نه شخصیتش و نه افکارش هیچ حرف خاصی برای گفتن ندارند. دختری که هیچ جای داستان نتونست خودی نشون بده و یا توانایی خاصیش رو به رخ خواننده بکشه!

دلیل اصلی تماشای این فیلم هم همین بود. دوست داشتم ببینم بعد از این چند سال، نگاهم به این شخصیت چه تغییری خواهد کرد. از طرفی مسلما نگاه فیلم ساز از من خیلی عمیق تر بوده و شخصیت ها رو خیلی شبیه به خود حقیقیشون در داستان، به تصویر کشیده. بنابراین فیلم رو تماشا کردم، ولی...!

ادعای عجیبیه، ولی اگر من جای ویکتورهوگو بودم(!)کُزت رو جور دیگری رقم می زدم! نمی دونم چه جوری، قدر مسلم این شخصیت رو نمی آفریدم!

(حس می کنم هنوز خیلی با یک خواننده خوب و باتجربه شدن فاصله دارم!)

*****
چند هفته ای هست که سریال "جین ایر" برگرفته از رمان معروف جین ایر نوشته "شارلوت برونته"، از شبکه چهار در حال پخشه(جمعه عصرها). گرچه بخش اعظمی از داستان طی سه قسمت گذشته پخش شده، ولی در این قحطی سریال های قوی در تلویزیون به نظرم جین ایر واقعا ارزش ِ دیدن رو داره!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/23ساعت 10:39  توسط منا   | 

 جدای از قصه های شاه پریون دوران بچگی و اندیشه های رمانتیک و فانتزی دخترونه

گاهی راستی راستی با خودم فکر می کنم که کاش یه شازده خانوم کوچولو بودم!

یه شازده خانوم که هر وقت دلش می گرفت، گُلش رو برمی داشت و می رفت تو یک اخترک دور افتاده. اون وقت روزی ۴۹ بار که سهله، روزی ۱۰۰۰ بار غروب خورشید رو تماشا می کرد!

اصلا شاید دیگه هیچ وقت هم رو زمین بر نمی گشتم.

آره، اگه شازده خانوم بودم زمین رو با همه ی تعلقات خاکیش می بخشیدم به آدمها و دل می سپردم به کرامت آبی آسمون!

*******
پ ن: این روزها همش این شعر ابتهاج تو ذهنم تکرار می شه:
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان...
دیرست گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.
عصیان زندگی است!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 9:25  توسط منا   | 

روی بخار شیشه می نویسی "دوستت دارم" و بعد
  پرده را که می کشی
              می روی سراغ درس و کتاب و
                             این سوی پنجره می مانم من

                                      که تنهایی ام را تا تولد شعری تازه قدم بزنم!
باران می آید.
می دانم تو خواهی خوابید و
              شیشه را بخار خواهد گرفت و
                            "دوستت دارم" را هم!
و صبح که بلند می شوی
                                  از هول مشق های نانوشته فراموشم خواهی کرد!
کاش فردا جمعه بود
                                     کاش می توانستم مشق هایت را بنویسم!

 *****

 از مجموعه  "سر در نمی آورم"  سروده علیرضا بازرگان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/05ساعت 13:6  توسط منا   |